طوفانزده

بی تو طوفانزده ی دشت جنونم

صید افتاده به خونم

تو چه سان میگذری غافل از اندوه درونم؟

بی من ازکوچه گذر کردی و رفتی

بی من از شهر سفر کردی و رفتی!

قطره ای اشک درخشید به چشمان سیاهم

تا خم کوچه به دنبال تو لغزید نگاهم

تو ندیدی!

نگهت هیچ نیفتاد به راهی که گذشتی !

چو در خانه ببستم، اگر از پای نشستم!

گوئیا زلزله امد!

گوئیا خانه فرو ریخت سرِمن!

بی تو من در همه ی شهر غریبم !

بی تو کس نشنود از این دل شکسته صدایی!

برنخیزد دگر از مرغک پر بسته نوایی!

تو همه بود و نبودی

تو همه شعر و سرودی

چه گریزی ز بَرِمن؟

که ز کویت نگریزم

گر بمیرم زغم دل ،به تو هرگز نَسِتیزم!

من و یک لحظه جدایی؟

نتوانم!نتوانم!

بی تو من زنده نمانم!

(از وب غزل)

درد

من اگردیوانه ام
با زندگی بیگانه ام
مستم اگر یا گیج و سرگردان و مدهوشم
اگر بی صاحب و بی چیز و ناراحت
خراب اندر خراب و خانه بر دوشم
اگر فریاد منطق هیچ تأثیری ندارد
در دل تاریک و گنگ و لال و صاحب مرده ی گوشم

شما ای مردم عادی
که من احساس انسانی خودرا
بر سرشک ساده ی رنج فلکت بارتان
بی شبهه مدیونم
میان موج وحشتنکی از بیداد این دنیا
در اعماق دل آغشته با خونم
هزار درد دارم
درد دارم


دکتر علی شریعتی

شعری از فروغ

نمي دانم چه مي خواهم خدا يا
به دنبال چه مي گردم شب و روز
چه مي جويد نگاه خسته من
چرا افسرده است اين قلب پر سوز
ز جمع آشنايان ميگريزم
به كنجي مي خزم
آرام و خاموش
نگاهم غوطه ور در تيرگيها
به بيمار دل خود مي دهم گوش
گريزانم از اين مردم كه با من
 به ظاهر همدم ويكرنگ هستند
ولي در باطن از فرط حقارت
بدامانم دو صد پيرايه بستند
از اين مردم كه تا شعرم شنيدند
برويم چون گلي خوشبو شكفتند
ولي آن دم كه در
خلوت نشستند
مرا ديوانه اي بد نام گفتند
دل من اي دل ديوانه من
كه مي سوزي از اين بيگانگي ها
مكن ديگر ز دست غير فرياد
خدا را بس كن اين ديوانگي ها

 

(فروغ فرخ زاد)

نامه محمود دولت آبادی

متن كامل نامه محمود دولت‌اّبادي به اين شرح است:

تاريخ 17/11/54       از زندان قصر       بند 7 ضد امنيتي

شماره عکس           17

نام و شهرت فرستنده  محمود دولت‌آبادي

نام پدر عبدالرسول

همسر گرامي‌ام، آذر

چگونه‌اي؟ اميدم همه اين است که تو خوب و سرحال باشي. دلم مي‌خواهد همين جور صبور و بردبار باشي و سياوشکمان با شيطنت‌هايي که خاص دوران کودکي هر آدميزاده‌اي است، زياد عصبانيت نکند. از اينکه دل گرفتگي من در ديدار پيش، تو را ناراحت کرده بود، پوزش مي‌خواهم. چه مي‌شود کرد؟ انگار دست خود شخص نيست. گاهي اوقات کوچکترين چيزها انگيزۀ گرفتگي روح و روان مي‌شوند. با وجود اين، من به خودم حق نمي‌دهم که سبب ناراحتي بيشتر تو بشوم. از اينکه رنجش من به تو سرايت کرد، شرمنده‌ام. تصور رنجش تو برايم بي‌تاب‌کننده است. اين بود که من هم با دريافت اينکه دلگيري‌ام اثر رنج‌آوري روي تو گذاشته، هفتۀ خسته‌کننده‌اي را گذراندم و فقط مشتاق ديدن تو بودم که اين کسالت را از جانم بزدايد، که تو را ديدم و باز زنده شدم. هميشه چنين بوده است. من در پرتو تو روشنايي مي‌گيرم، همچنان که شب‌تاب در پرتو ماه. من ماه را با سيماي تو مي‌سنجم. با خود هميشه گفته‌ام: آري ماه، پاک و زيباست، همان‌گونه که سيماي ما در فرزند من. من ماه را بسيار دوست دارم...آري! ديشب، به شب نگاه مي‌کردم. ماه در ميانۀ شب بود و شب، گيسوي سياه و شسته ز باران، بر گرد چهرۀ ماه. من تو را مي‌ديدم. بي‌شک خاطر نکته‌سنج تو اين مفهوم را در خود نگاه داشته است. خوشبختي من اين است که مي‌توانم تو را در همۀ خوبيها و زيباييها به ياد بياورم.در نظر من خوبي، و زيبايي در غايت، يک مفهوم واحدند. بانوي من، زيبايي هستي را هرگز از ياد مبر. در هستي آدمي دو چيز اصل است: زيبايي و رنج، اين دو انکارناپذيرند. با آدمي بوده‌اند و با او خواهند بود. رنج براي رسيدن به زيبايي و زيبايي بهاي تحمل رنج، اين فشردۀ زندگي آدمي است و ديگر حالات و کشمکشها اجزائي هستند در خط فاصل اين دو، پس هستي روحي و اخلاقي آدمي را دو علت است: علت اول: رنج و علت دوم: زيبايي. اما عشق چيست؟ عشق حد کشمکش اين دو علت است، چرا که عشق جوهر همۀ هستي است؛ عشق همان جذبۀ بي‌پايان و انگيزه و مقصود همۀ کشش و کوششها. از اين روست که عشق، پايي در رنج و پايي در زيبايي دارد و خود حد کشمکش دو غايت است. اين است که رنج عشق عزيز است. عشق روي به نکويي و زيبايي دارد؛ همان‌گونه که من روي به تو دارم. زيبايي و عشق از يک جوهرند و ما به جوهر هستي احترام مي‌گذاريم. احترام به انسان، احترام من به تو

محمود دولت‌آبادي

مفاد نامه ملاحظه شد ــ افسر نگهبان ستوان مقصودي

حرفهای روحی بزرگ

دل های بزرگ و احساس های بلند، عشق های زیبا و پرشکوه می آفرینند -وقتي كبوتري شروع به معاشرت با كلاغها مي كند پرهايش سفيد مي ماند، ولي قلبش سياه ميشود. دوست داشتن كسي كه لايق دوست داشتن نيست اسراف محبت است.  چه رنجی است لذت ها را تنها بردن و چه زشت است زیبایی ها را تنها دیدن و چه بدبختی آزار دهنده ای است تنها خوشبخت بودن! در بهشت تنها بودن سخت تر از کویر است. اكنون تو با مرگ رفته اي و من اينجا تنها به اين اميد دم ميزنم كه با هر نفس گامي به تو نزديك تر ميشوم . اين زندگي من است. وقتی خواستم زندگی کنم، راهم را بستند.وقتی خواستم ستایش کنم، گفتند خرافات است.وقتی خواستم عاشق شوم گفتند دروغ است.وقتی خواستم گریستن، گفتند دروغ است.وقتی خواستم خندیدن، گفتند دیوانه است.دنیا را نگه دارید، میخواهم پیاده شوم.

دکتر علی شریعتی

شهریار حال مرا می گوید

ای که از کلک هنر نقش دل انگیز خدایی
حیف باشد مهِ من کاین همه از مهر جدایی
گفته بودی جگرم خون نکنی باز کجایی
«من ندانستم از اول که تو بی مهر و وفایی
عهد نابستن از آن بهه که ببندی و نپایی»

مدعی طعنه زند در غم عشق تو زیادم
وین نداند که من از بهر عشق تو زادم
نغمهء بلبل شیراز نرفته است زیادم
«دوستان عیب کنندم که چرا دل بتو دادم
باید اول بتو گفتن که چنین خوب چرایی»

تیر را قوت پرهیز نباشد ز نشانه
مرغ مسکین چه کند گر نرود از پی دانه
پای عشاق نتوان بست به افسون و فسانه
« ای که گفتی مرو اندر پی خوبان زمانه
ما کجائیم در این بهر تفکر تو کجایی»

تا فکندم بسر کوی وفا رخت اقامت
عمر، بی دوست ندامت شد و با دوست غرامت
سر و جان و زر و جاهم همه گو، رو به سلامت
«عشق و درویشی و انگشت نمایی و ملامت
همه سهل است تحمل نکنم بار جدایی»

درد بیمار نپرسند به شهر تو طبیبان
کس درین شهر ندارد سر تیمار غریبان
نتوان گفت غم از بیم رقیبان به حبیبان
«حلقه بر در نتوانم زدن از بیم رقیبان
این توانم که بیایم سر کویت بگدایی»

گِرد گلزارِ رخ تست غبار خط ریحان
چون نگارین خطِ تذهیب بدیباچه قرآن
ای لبت آیت رحمت دهنت نفطه ایمان
«آن نه خال است و زنخدان و سر زلف پریشان
که دل اهل نظر برد که سریست خدایی»

هر شب هجر بر آنم که اگر وصل بجویم
همه چون نی بفغان آیم و چون چنگ بمویم
لیک مدهوش شوم چون سر زلف تو ببویم
«گفته بودم چو بیایی غم دل با تو بگویم
چه بگویم که غم از دل برود چون تو بیایی»

چرخ امشب که بکام دل ما خواسته گشتن
دامنِ وصل تو نتوان برقیبان تو هشتن
نتوان از تو برای دل همسایه گذشتن
«شمع را باید از این خانه برون بردن و کشتن
تا که همسایه نداند که تو در خانهء مایی»

سعدی این گفت و شد ازگفتهِ خود باز پشیمان
که مریض تب عشق تو هدر گوید و هذیان
بشب تیره نهفتن نتوان ماه درخشان
«کشتن شمع چه حاجت بود از بیم رقیبان
پرتو روی تو گوید که تو در خانهء مایی»

نرگس مست تو مستوری مردم نگزیند
دست گلچین نرسد تا گلی از شاخ تو چیند
جلوه کن جلوه که خورشید بخلوت ننشیند
«پرده بردار که بیگانه خود آن روی نه بیند
تو بزرگی و در آئینهء کوچک ننمایی»

نازم آن سر که چو گیسوی تو در پای تو ریزد
نازم آن پای که از کوی وفای تو نخیزد
شهریار آن نه که با لشکر عشق تو ستیزد
«سعدی آن نیست که هرگز ز کمند تو گریزد
که بدانست که در بند تو خوشتر ز رهایی»

ناگفته های من

سلام چطوری خانمی .امشب خیلی دلم گرفته بود تصمیم گرفتم بازم برای تو بگم تویی که تاهنوز وتا همیشه تنها محبوب زندگی منی .نمی دونم از کجا بگم اصلا حالم خوب نیست مهربونم تو رفتی وهمه چیز رو با خودت بردی ومن موندم یه کوه دلتنگی وبی کسی وبیچارگی .حتما میدونی این روزا به اصرار خانواده دوباره تن به نامزدی دادم گفتم شاید با این کار هم خانوادرو خوشحال کنم هم یه کم از دلتنگیهام کم بشه وهم یکی بیاد شاید حداقل کمتر عذاب بکشم اما اینگار بعد از توهیچوقت سرنوشت به من روی خوش نشون نمی ده. نمی دونم چرا باور کن ناشکری نمی کنم اما هر کاری می کنم که یه قدم جلو برم ۱۰قدم به عقب برمی گردم .من تورو با همه مهربونیات وزیباییات واون همه کلاس وسواد وهوش ومعرفت از دست دادم خودم هم می دونستم هیچوقت دیگه مثل تو پیدا نمی کنم ولی دیگه نمی دونستم فاصله تو با آدمهای دیگه چقدر زیاده .گفتم بری تو خوشبخت بشی ولی فکر نمی کردم خودم مجنون شدن ونابود شدن خودم رو تا بدین حد ببینم .فاصله تو با این دختره مثل صفر می مونه تا بینهایت اصلا قابل مقایسه نیست نه اخلاق داره نه زیبایی ظاهری تو رو داره ونه زیبایی معنوی تو اینگار که من از یه سرزمین دیگه اومدم واون مال یه کره ی دیگست .خیلی دارم این روزا سعی می کنم یه جوری رفتار کنم که بفهممش یا سعی کنم مثل اون وخانوادش باشم اما هر کاری می کنم نمی شه تو چقدر خوب بودی چرا قدر تو رو ندونستم اصلا هم دوست ندارم یه آدم دیگه رو نابود کنم ولی به خدا هر کاری می کنم نمی تونم اونجوری که باید دوستش داشته باشم وبخاطر اون کاری رو انجام بدم .یادمه بخاطر تو از خانواده وتمام دوستام و تمام رفتارهایی که فکر می کردم تو رو ناراحت کنه گذشتم ولی بخاطر این حتی حاضر نیستم وقت زیادی هم بزارم نمی دونم چرا ؟وقتی دیگران ببیننش چی میگن نمی گن من تورو که مثل فرشته بودی دادم وچی بدست آوردم تمام این افکار بد جوری داره اذیتم میکنه .خدایا این بود جواب اون همه التماس ودرخواست من .ازت می خوام یه نفر دیگه رو نابود نکنم .تا هنوز زمان زیادی نگذشته خودت یه کاری کن که اگه نمی تونم یک هزارم عشق اول دوستش داشته باشم نذار ادامه پیدا کنه .تمام دنیا رو گشتم تا تو رو که فرشته بودی ومعنای کامل عشق وزیبایی پیداکنم وچه راحت تو رو از دست دادم حالا چی بدست آوردم هیچی از بی نهایت به صفر رسیدم .خدایا محبوب من هر جا هست به سلامت دارش وخودت کمکم کن راضیم به رضای تو خودت یه نظری به ما بکن .آرزومند آرزوهایت