شعری برای عشقم

حالا دیدار ما به نمی‌دانمان کجای فراموشی
دیدار ما اصلاً به همان حوالی هر چه باد آباد
دیدار ما و دیدار دیگرانی که ما را ندیده‌اند
پس با هر کسی از کسان من از این ترانه محرمانه سخن مگوی
نمی‌خواهم آزردگان ساده بی‌شام و بی‌چراغ
از اندوه اوقات ما با خبر شوند
قرار ما از همان ابتدای علاقه پیدا بود
قرار ما به سینه سپردن دریا و ترانه تشنگی نبود
پس بی‌جهت بهانه میاور
که راه دور و
خانه ما یکی مانده به آخر دنیاست

نه
دیگر فراقی نیست
حالا بگذار باد بیاید
بگذار از قرائت محرمانه نامه‌ها و رؤیاهامان شاعر شویم
دیدار ما و دیدار دیگرانی که ما را ندیده‌اند
دیدار ما به همان ساعت معلومِ دلنشین
تا دیگر آدمی از یک وداع ساده نگرید
تا چراغ و شب و اشاره بدانند که دیگر ملالی نیست
حالا می‌دانم سلام مرا به اهل هوای همیشه عصمت
خواهی رساند , یادت نرود گُلم
به جای من از صمیم همین زندگی
سرا روی چشم به راه ماندگان مرا ببوس
دیگر سفارشی نیست
تنهاجان تو و جان پرندگان پر بسته ای که دی ماه 
به ایوان خانه می آیند

 ((ازوبلاگ خسرو شکیبایی))

من در یاد توام حتی شب و روز هایی که تو بی یاد من سپری میکنی.

من در خواب هم تورا پیش روی دارم حال آنکه تو در خواب شیرینی.

آری و اینگونه میگذرد بر من.......

 لحظه لحظه های من با یاد تو گره خورده است

ولی نمیدانم چرا روزگار رخصت اثبات عشق را به هرکس نمیدهد.

افسوس بر این بد اقبالی...افسوس.....افسوس بر این بد اقبالی.....

(ازوبلاگ یکی ازدوستانم )

 

برای تو

چه زيباست بخاطر تو زيستن ...



ثانيه ها را با تو نفس کشيدن ... زندگي را براي تو خواستن ... !


چه زيباست عاشقانه ها را براي تو سرودن ... !


 بدون تو چه محال و نا ممکن است زندگي... ! 


 چه زيباست بيقراري براي لحظه ي آمدن و بوئيدنت ... !


براي با تو بودن و با تو ماندن ... براي با هم يکي شدن ... !


کاش به باور اين همه صداقت و يکرنگي مي رسيدي !


اي کاش مي دانستي مرز خواستن کجاست ...!!!!


و اي کاش مي ديدي قلبي را که فقط براي تو مي تپد ... !