شعرودعا
اینک چشمی بی دریغ
که فانوس اشکش شوربختی مردی را که تنها بودم وتاریک لبخند می زند.
آنک منم که سرگردانی هایم را همه
تا بدین قله جل جتا پیموده ام
آنک منم میخ صلیب از کف دستان به دندان برکنده
آنک منم
پابرصلیب باژگون نهاده
با قامتی به بلندی فریاد.
دعا
خدایا کمکم کن منو به خاطره همه کارهای بدم ببخش وکمکم کن .
یوسف زهرا تنهام گره از کار فروبسته من بگشا وشرمنده ام که با این همه گناه وبدی اسمت را می آورم .
+ نوشته شده در سه شنبه دهم شهریور ۱۳۸۸ ساعت 2:32 توسط علی امینی
|