شعر
بسترم تنها شاهد گریه هایم شد
آنگاه که نبودنت را باور کردم
بگذار دلم را بر بالای مهتاب بگذارم
و فریاد بزنم این دل من است که هنوز می تپد
شاید که باورم کنی
پاییز در راه است
و زمستان نیز هم
و من باید به فکر بهار دیگری باشم
و باران را زندگی کنم در تمام کوچه های باران خورده
بر تمام احساس جاری تو در لحظه ها
و صدایت کنم
تا در خاطرم بماند
که عشق همیشه زنده می ماند
+ نوشته شده در شنبه بیست و هشتم شهریور ۱۳۸۸ ساعت 0:56 توسط علی امینی
|