بسترم تنها شاهد گریه هایم شد

آنگاه که نبودنت را باور کردم

بگذار دلم را بر بالای مهتاب بگذارم

و فریاد بزنم این دل من است که هنوز می تپد

شاید که باورم کنی

پاییز در راه است

و زمستان نیز هم

و من باید به فکر بهار دیگری باشم

و باران را زندگی کنم در تمام کوچه های باران خورده

بر تمام احساس جاری تو در لحظه ها

و صدایت کنم

تا در خاطرم بماند

که عشق همیشه زنده می ماند