فردا می آید ــ من از طلوع صبح فردا میترســـم..  زمين خشك هميشه گرد بوده و چرخش از سر درگمی.. تکرار بر تکرارها    حال مــــــــن از تكرارها ميترســـم... ★

  • من از نقاب مترسكه مزرعه باغبانی که عمری نگرانه رویشه گلی بوده که هیچ وقت سر بلند نکرده می ترســـم...★

    مــــن از رنگ خموشی از تیرگی شــب .. از هرچه شب نشينو شب پرست میترســــم.... من از خود نيز فراريم و من از مــــــن بودنم ميترســـــم...★

    اين روزها سهم من از زندگی نفســــی سنگین شده. من از تنفس شبانه ام در خــــلوت ســــــــكوت فريادها ميترســــــــم...★

    ديگران پيران را از سپيديی موهایشان میشناسند.. من از موهای سپید شده ام اکنون میترســــم...     من از كنار هر كس و هر چيز سايه وار ميگذرم.. آخر من از هرچه سايه و صاحب سايه ست می ترســــــــــــم..★

    ترسم اين نبود؟ واِی پس این منم.. این منم که از فـــــرياد بيصدا مي ترســـــــم..  آه چشمانم دگر توان بار اشـــك را ندارند..من از ظرفيته قـــلـب خسته و مريضم مي ترســـــم..★    مــــــن از بــــازيه فـــلك زمـــــان ميترســـــــــــم!!!!

    از قلمی كه بر سپيديه كاغذ بی جانم میدود.. میشود فهمید .که من از حکم بعد از جوهر خودکار خودم  میترســـــم...★

    من از خـــــــود به خودم هنوز نرسيده ام در حسرتم...افســــوس!!! من از امـــــير فرداها میترســــــم... من از فــــردا ميترســــم.. می ترســـــــــــــم!!!!!!!       

    ★تقدیم به تنهايی★

    • خانه ام بی آتش
      دستهایم بی حس و نگاهم نگران
      می توانی تو بیا سر این قصه بگیر و بنویس
      این قلم؛ این کاغذ؛ اینهمه مورد خوب!!!
      راستش می دانی طاقت کاغذ من طاق شده...
      پیکر نازک تنها قلمم ؛زیر آوار غم و درد  خرد شده!
      می توانی تو بیا سر این قصه بگیر و بنویس...
      می توانی تو از این دنیای وحشی بنویس!
      من دگر خسته شدم..
      راست گفتند می شود زیبا دید؛ می شود آبی ماند!
      اما ... تو بگو ؛گل پرپر شده  زیباییست؟! رنگ مرگ عشق آبیست؟
      می توانی تو بیا؛ این قلم ؛ این کاغذ
      بنشین گوشه دنجی و از این شب بنویس
      بنویس از کمر بید شکسته ؛ و یک پنجره ساکت و بسته!
      هر چه می خواهی از این صحنه به تصویر بکش..
      صحنه ئ پیچش یک پیچک زشت
      جراتش را داری که ببینی قلمت می شکند؟
      کاغذت می سوزد؟
      من دگر خسته شدم. می توانی تو بیا
      این قلم؛ این کاغذ؛ اینهمه مورد خوب
      من دگر خسته ام از این تب و تاب .
      ر خسته شدم..
      راست گفتند می شود زیبا دید؛ می شود آبی ماند!
      اما ... تو بگو ؛گل پرپر شده  زیباییست؟! رنگ مرگ عشق آبیست؟
      می توانی تو بیا؛ این قلم ؛ این کاغذ
      بنشین گوشه دنجی و از این شب بنویس
      بنویس از کمر بید شکسته ؛ و یک پنجره ساکت و بسته!
      هر چه می خواهی از این صحنه به تصویر بکش..
      صحنه ئ پیچش یک پیچک زشت
      جراتش را داری که ببینی قلمت می شکند؟
      کاغذت می سوزد؟
      من دگر خسته شدم. می توانی تو بیا
      این قلم؛ این کاغذ؛ اینهمه مورد خوب
      من دگر خسته ام از این تب و تاب .

    • (برگرفته از وبلاگ سکوت وشب تنهایی من )با تشکر از ممول ودوستش