برای تو
آنـان کـه فـانـوسـشان را
بـرپشـت مـی بـرنـد،
سـایـه هـاشـان پیـش پـایشـان مـی افتـد !
و چـه حقیـرنـد چنیـن انسـانهـایـی . .
از وبلاگفا مریم پاییزی
آنـان کـه فـانـوسـشان را
بـرپشـت مـی بـرنـد،
سـایـه هـاشـان پیـش پـایشـان مـی افتـد !
و چـه حقیـرنـد چنیـن انسـانهـایـی . .
از وبلاگفا مریم پاییزی
دلم برات تنگ شده samتو این روزای بی کسی
خسته وداغون شدئه sam jتو این روزای ناکسی
روزهای سختی روسپری میکنم چه باید کرد؟
هرکه دانست زبان بست
آنکه می گفت ندانست .
در اين شب ها اگر باران چشمانتان فرو ريخت؛
كوير قلب ما را هم دعا كنيد .
(باز شبا دست به دعا نگام به آسمون هاست باز دعای سحرم تو وخدا خدایاست )
کدامین نغـــمه
کدامین گــــــل
از زبان کدامین عندلیب تو را بشنوم؟
در کانون کدام آینه تو را نظاره بنشینم؟
در خم کدام کوچه انتظارت بکشم؟
در کدامین مصرع شعر بابا غم نبودنت را احساس نکنم؟
ای شعر بی پایان
ای مثنوی زیبای زندگی
ای آسمانی ترین زمینی
ای رحیل از بند دنیا
غمت را چگونه نهان سازم!
غمت چون اشک در همه جا جاریست
در شعـــــر
در سکـوت
در خـــواب
در زندگـی
حتی در رگهایم
به ظاهر می خندم
لیک در دل بر هرچه لبخند نفـــــرین
بر ثانیه های بی تو بــودن نفـــــرین
بر این شهر بی تو نفــــرین
بر شبهای بی تو نفـــــرین
بر مــن بــی تــــو نفـــــرین
نفـــــرین
نفـــــرین
نفـــــرین
<(از وبلاگ سوته دلان نوشته امیر )>با اجازه نویسنده
بهروز وثوق می گه :امروز جمعه هست توی تقویم پدرم که چندین سال قبل مرحوم شده است .فیلم بسیار زیباست حتما ببینید .ولذت ببرید وسوته دل در معنی یعنی سوخته دل .اینها رو گفتم تا بگم از وبلاگ دوستم که با نام سوته دل است ودر بخش پیوند هام هم نامش هست دیدن کنید بسیار عالیه .نگین رفیقشه نه واقعا زیباست .تا بعد
![]() دشتها آلوده است در لجنزار گل لاله نخواهد رویید. در هوای عفن آواز پرستو به چه كارت آید؟ فكر نان باید كرد و هوایی كه در آن نفسی تازه كنیم گل گندم خوب است گل خوبی زیباست ای دریغا كه همه مزرعهی دلها را علف هرزهی كین پوشانده است! هیچ كس فكر نكرد كه در آبادی ویران شده، دیگر نان نیست! وهمه مردم شهر، بانگ برداشته اند كه چرا سیمان نیست!؟ و كسی فكر نكرد كه چرا ایمان نیست! و زمانی شدهاست كه به غیر از انسان، هیچ چیز ارزان نیست هیچ چیز ارزان نیست! "حمید مصدق" |
راه دور است و پر از خار بيا برگرديم
سايه مان مانده به ديوار بيا برگرديم
هر زمانی که تو قصد سفر از من کردی
گريه ام را تو به ياد آر بيا برگرديم
اين کبوتر که تو اينسان پر و بالش بستی
دل من بود وفادار بيا برگرديم
ترسم اينجا که بسوزد پر و بال عشقم
يا شود حاصل تکرار بيا برگرديم
يک غزل نذر نمودم که برايت گويم
گفتم آنرا شب ديدار بيا برگرديم
باز گفتی که برايم غزل از عشق بگو
يک غزل ميخرم اينبار بيا برگرديم
من که عشقم به دو چشم تو دخيلی
بسته است عشق من را مکن انکار بيا برگرديم
من ندانستم از اول که تو بی مهر و وفایی
عهد نابستن از آن به که ببندی و نیایی
دوستان عیب کنندم که چرا دل به تو دادم
باید اول به تو گفتن که چنین خوب چرایی
ای که گفتی مرو اندر پی خوبان زمانه
ما کجاییم در این بحر تفکر تو کجایی
آن نه خالست و زنخدان و سر زلف پریشان
که دل اهل نظر برد که سریست خدایی
پرده بردار که بیگانه خود این روی نبیند
تو بزرگی و در آیینه کوچک ننمایی
حلقه بر درنتوان زد از دست رقیبان
این توانم که بیایم به محلت به گدایی
عشق و درویشی و انگشت نمایی و ملامت
همه سهلست تحمل نکنم بار جدایی
روز صحرا و سماعست و لب جوی و تماشا
در همه شهر دلی نیست که دیگربربایی
گفته بودم چو بیایی غم دل با تو بگویم
چه بگویم که غم از دل برود چون تو بیایی
شمع را باید از این خانه به در بردن و کشتن
تا به همسایه نگوید که تو در خانه مایی
سعدی آن نیست که هرگز ز کمندت بگریزد
که بدانست که دربند تو خوشتر که رهایی
خلق گویند برو دل به هوای دگری ده
نکنم خاصه در ایام اتابک دوهوایی
واقعا شاهکاره اگه نخوندید حتما بخونید
اوایل گل سرخ است و انتهای بهار نشسته ام سر سنگی کنار یک دیوار
جوار دره دربند و دامن کهسار فضای شمران اندک ز قرب مغرب تار
هنوز بد اثر روز بر فراز اوین
نموده در پس که آفتاب تازه غروب سواد شهر ری از دور نیست پیدا خوب
جهان نه روز بود در شمر نه شب محسوب شفق ز سرخی نیمیش بیرق آشوب
سپس ز زردی نیمیش پرده زرین
چو آفتاب پس کوهسار پنهان شد ز شرق از پس اشجار مه نمایان شد
هنوز شب نشده آسمان چراغان شد جهان ز پرتو مهتاب نورباران شد
چو نو عروس، سفیداب کرد روی زمین
اگر چه قاعدتا شب سیاهی است پدید خلاف هرشبه ، امشب دگر شبیست سپید
شما به هر چه که خوب است ماه می گویید بیا که امشب ماه است و دهر رنگ امید
به خود گرفته همانا در این شب سیمین
جهان سپی تر از فکرهای عرفانی است رفیق روح من آن عشق های پنهانیست
درون مغزم از افکار خوش چراغانیست چرا که در شب مه فکر نیز نورانیست
چنان که دل شب تاریک تیره هست و حزین
نشسته ام به بلندی و پیش چشمم باز به هر کجا که کند چشم کار ، چشم انداز
فتاده بر سر من فکر های دور و دراز بر آن سرم که کنم سوی آسمان پرواز
فغان که دهر به من پر نداده چون شاهین
فکنده نور مه از لابلای شاخه بید به جویبار و چمنزار خالهای سفید
به سان قلب پر از یاس و نقطه های امید خوش آن که دور جوانی من شود تجدید
ز سی عقب بنهم پا به سال بیستمین
درون بیشه سیاه و سپید دشت و دمن تمام خطه تجریش سایه و روشن
ز سایه روشن عمرم رسید خاطر من گذشته های سپید و سیه ز سوز و محن
که روزگار گهی تلخ بود گه شیرین
به ابر پاره چو مه نور خویش افشاند به سان پنبه ی آتش گرفته می ماند
ز من مپرس که کبکم خروس می خواند چو من ز حسن طبیعت که قدر می داند
مگر کسان چو من موشکاف و نازک بین
حباب سبز چه رنگ است شب ز نور چراغ نموده است همان رنگ ماه منظر باغ
نشان آرزوی خویش این دل پرداغ ز لابلای درختان همی گرفت سراغ
کجاست آنکه بیاید مرا دهد تسکین
چو زین سیاحت من یک دو ساعتی بگذشت ز دور دختر دهقانه ای هویدا گشت
قدم به ناز به کافوروش فرو می هشت نظر کنان همه سو بیمناک بر در و دشت
چو فکر از همه مظنون مردمان ظنین
تنش نهفته به چادرنماز آبیگون برون افتاده از آن پرده چهره گلگون
در آن قیافه گهی شادمان و گه محزون به صد دلیل به آثار عاشقی مشحون
ز سوز عشق نشانها در آن لب نمکین
به رسم پوشش دوشیزگان شمرانی ز حیث جامه نه شهری بد و نه دهقانی
بر او تمام مزایای حسن ارزانی شبیه تر به فرشته ست تا به انسانی
مرددم که بشر بود یا که حور العین
چو روی سبزه لب جو نشست آهسته بد او چو شاخ گلی روی سبزه ها رسته
شد آن فرشته در آن سبزه زار گلدسته گل ار چه بود شد از سبزه نیز آرسته
هم او ز سبزه و هم سبزه یافت زو تزئین
فکنده زلف ز دو سوی بر جبین سفید تلالویی به عذارش ز ماهتاب پدید
بسان آینه ای در مقابل خورشید نه هیچ عضو مر او راست در خور تنقید
که هست در خور تمجید و قابل تحسین
نگاه مردمک دیده اش سوی بالاست عیان از این حرکت گو توجهش به خداست
و یا در این حرکت چیزی از خدا می خواست گهی نظر کند از زیر چشم بر چپ و راست
چنانکه در اثر انتظار ، منتظرین
سیاهی ای به همین دم ز دور پیدا شد رسید پیش ، جوانی بلند بالا بود
ز آب و رنگ ، همی بد نبود زیبا بود ز حیث جامه هم از مردمان حالا بود
کلاه ساده و شلوار و ژاکت و پوتین
(جوان) :سلام مریم مهپاره(مریم) :کیست ایوایی! (جوان):منم نترس عزیز از چه وقت اینجایی؟
(مریم): تویی عزیز دلم ، به چه دیر می آِیی! سپس در آن شب مه آن شب تماشایی!
شد آن جوان بر آن ماهپاره جایگزین
دگر بقیه ی احوال پرسی و آداب به ماچ و بوسه بجا آمد، اندر مهتاب
خوش آنکه بر رخ یارش نظر کند شاداب لبش نجنبد و قلبش کند سوال و جواب
(عشقی):برای من به خدا بارها شدست چنین
پس از سه چار دقیقه ببرد دست آن مرد دو شیشه سرخ ز جیب بغل برون آورد
از آن دوای که آن شب به دردشان می خورد نخست ، جام به آن ماهرو تعارف کرد
(مریم):هزار مرتبه گفتم نمی خورم من از این
(جوان) : بخور که نیست به از این شراب (مریم): برای من که نخوردم بتر بود از زهر
شراب خوب است اما برای مردم شهر که هست خوردن نان از تنور و آب از نهر
نشاط و عشرت ما مردمان کوه نشین
(جوان): ولم بکن ، کم از این حرفها بزن ، ده بیا بخور عزیز دل من ، (مریم):نمی خورم والله
(جوان): بخور ترا بخدا (مریم):نه نمیخورم بخدا (جوان):بخور،بخور،ده بخور(مریم): ای ولم بکن آقا
خودت بنوش از این تلخ باده ننگین
(جوان):بخور تصدق بادام چشمهات بخور فدای آن لب شیرین تر از نبات بخور
ترا قسم به تمام مقدسات بخور ترا قسم به خداوند کائنات بخور
(مریم): پی شراب کم اسم خدا ببر بی دین!
(جوان):ترا قسم به دل عاشقان افسرده به غنچه های سحر ناشکفته پژمرده
به مرگ عاشق ناکام نوجوان مرده بخور ، بخور ، ده بخور نیم جرعه یک خورده
چو دید رام نگردد به حرف ، ماه جبین:
همی نمود پر از می پیاله را وان پس همی نهاد به لبهاش ، او همی زد پس
(عشقی): دل من از تو چه پنهان ، نموده بود هوس که کاش زین همه اصرار قدر بال مگس
به من شدی که به زودی نمودمی تمکین
خلاصه کرد به اصرار نرم یارو را به زور روی ز رو برد نازنین رو را
نمود با لب وی آشنای ، دارو را خوراند آخر سر آن "نمی خورم گو" را
نه دو پیاله نه سه نه چهار بل چندین
پس از سه چار دقیقه ز روی شنگولی شروع شد به سخن های عشق معمولی
"تصدقت بروم به چقدر مقبولی تو از تمام دواهای حسن کبسولی
قسم به عشق تو شیرین تری ز ساخارین"
سخن گهی هم در ضمن شوخی و خنده بد از عروسی و عقد و نکاح زیبنده
شریک بودن در زندگی آینده پس آن جوان پی تفریح پنجه افکنده
گرفت در کف از آن ماه ، گیسوی پرچین
کشیده نعره که امشب بهشت دربند است رسد به آرزویش هر که آرزومند است
دو دست من به سر زلف یار پیوند است بریز باده به حلقم که دست من بند است
بجای نقل بنه بر لبم لب شکرین
به روی دشت و دمن ماهتاب با مه جفت "بیار باده که شکر خدای باید گفت"
ز بعد آن که مر ، این نکته ی چو در را سفت ز بس که جام به هم خورد ، گوش من بشنفت
به نام شکر پیاپی ، صدای جین جین جین
از آن به بعد بدیدم که هر دو خوابیدند خدای شکر که آنها مرا نمی دیدند
به هم چو شهد و شکر آن دو یار چسبیدند به روی سبزه ، بسی روی هم بغلطیدند
دگر زیاده بر این را نمی کنم تبیین
به روی دشت و دمن ماهتاب تابیده به هر کجا نگری نقره گرد پاشیده
به روی سبز چمن ، آن دو یار خوابیده مرا ز دیدنشان ، لذتی است در دیده
چه گویمت که طبیعت چگونه باشد حین؟
صدای قهقه کبکی ز کوهسار آید غریو ریختن آب از آبشار آید
ز دور زمزمه ی سوزناک تار آید در این میانه صدایی از آن دو یار آید
ز فرط خوردن لبهای زیر بر زیرین
وزان ز جانب توچال بادی اندک سرد که شاخه های درختان از آن به هم می خورد
همی گذشت چو از خوابگاه آن زن و مرد برای شامه ها بوی عشق می آورد
هزار بار به از بوی سنبل و نسرین
در آن دقیقه که آنها جدا شدند از هم به عضو پردگی و محرمانه ی مریم
فتاد دیده ی پروین و ماه نامحرم ستاره ها همه دیدند و آسمانها هم
که نیمی از تن مریم برون بد از پاچین