آتشی در سیینه

 آتشي در سينه دارم جاوداني\\\\عمر من مرگي است نامش زندگاني

رحمتي كن كز غمت جان مي سپارم\\\\بيش از اين من طاقت هجران ندارم--

كي نهي بر سرم پاي اي پري از وفاداري\\\\شد تمام اشك من بس در غمت كرده ام زاري--

نو گلي زيبا بود حسن و جواني\\\\عطر آن گل رحمت است و مهرباني--

ناپسنديده بود دل شكستن\\\\رشته الفت و ياري گسستن----

كي كني اي پري ، ترك ستمگري ، مي فكني نظري آخر به چشم ژاله بارم-

گرچه ناز دلبران دل تازه دارد\\\\ناز هم بر دل من ( محبوب من) اندازه دارد-

---اي تو گر ترحمي نمي كني بر حال زارم\\\\جز دمي كه بگذرد كه بگذرد از چاره كارم-

---دانمت كه بر سرم گذر كني به رحمت\\\\اماآن زمان كه بر كشد گياه غم سر از مزارم

(این تصنیف باصدای آقای همایون شجریان بسیار ُبسیار زیباست.)

فردا می آید ــ من از طلوع صبح فردا میترســـم..  زمين خشك هميشه گرد بوده و چرخش از سر درگمی.. تکرار بر تکرارها    حال مــــــــن از تكرارها ميترســـم... ★

  • من از نقاب مترسكه مزرعه باغبانی که عمری نگرانه رویشه گلی بوده که هیچ وقت سر بلند نکرده می ترســـم...★

    مــــن از رنگ خموشی از تیرگی شــب .. از هرچه شب نشينو شب پرست میترســــم.... من از خود نيز فراريم و من از مــــــن بودنم ميترســـــم...★

    اين روزها سهم من از زندگی نفســــی سنگین شده. من از تنفس شبانه ام در خــــلوت ســــــــكوت فريادها ميترســــــــم...★

    ديگران پيران را از سپيديی موهایشان میشناسند.. من از موهای سپید شده ام اکنون میترســــم...     من از كنار هر كس و هر چيز سايه وار ميگذرم.. آخر من از هرچه سايه و صاحب سايه ست می ترســــــــــــم..★

    ترسم اين نبود؟ واِی پس این منم.. این منم که از فـــــرياد بيصدا مي ترســـــــم..  آه چشمانم دگر توان بار اشـــك را ندارند..من از ظرفيته قـــلـب خسته و مريضم مي ترســـــم..★    مــــــن از بــــازيه فـــلك زمـــــان ميترســـــــــــم!!!!

    از قلمی كه بر سپيديه كاغذ بی جانم میدود.. میشود فهمید .که من از حکم بعد از جوهر خودکار خودم  میترســـــم...★

    من از خـــــــود به خودم هنوز نرسيده ام در حسرتم...افســــوس!!! من از امـــــير فرداها میترســــــم... من از فــــردا ميترســــم.. می ترســـــــــــــم!!!!!!!       

    ★تقدیم به تنهايی★

    • خانه ام بی آتش
      دستهایم بی حس و نگاهم نگران
      می توانی تو بیا سر این قصه بگیر و بنویس
      این قلم؛ این کاغذ؛ اینهمه مورد خوب!!!
      راستش می دانی طاقت کاغذ من طاق شده...
      پیکر نازک تنها قلمم ؛زیر آوار غم و درد  خرد شده!
      می توانی تو بیا سر این قصه بگیر و بنویس...
      می توانی تو از این دنیای وحشی بنویس!
      من دگر خسته شدم..
      راست گفتند می شود زیبا دید؛ می شود آبی ماند!
      اما ... تو بگو ؛گل پرپر شده  زیباییست؟! رنگ مرگ عشق آبیست؟
      می توانی تو بیا؛ این قلم ؛ این کاغذ
      بنشین گوشه دنجی و از این شب بنویس
      بنویس از کمر بید شکسته ؛ و یک پنجره ساکت و بسته!
      هر چه می خواهی از این صحنه به تصویر بکش..
      صحنه ئ پیچش یک پیچک زشت
      جراتش را داری که ببینی قلمت می شکند؟
      کاغذت می سوزد؟
      من دگر خسته شدم. می توانی تو بیا
      این قلم؛ این کاغذ؛ اینهمه مورد خوب
      من دگر خسته ام از این تب و تاب .
      ر خسته شدم..
      راست گفتند می شود زیبا دید؛ می شود آبی ماند!
      اما ... تو بگو ؛گل پرپر شده  زیباییست؟! رنگ مرگ عشق آبیست؟
      می توانی تو بیا؛ این قلم ؛ این کاغذ
      بنشین گوشه دنجی و از این شب بنویس
      بنویس از کمر بید شکسته ؛ و یک پنجره ساکت و بسته!
      هر چه می خواهی از این صحنه به تصویر بکش..
      صحنه ئ پیچش یک پیچک زشت
      جراتش را داری که ببینی قلمت می شکند؟
      کاغذت می سوزد؟
      من دگر خسته شدم. می توانی تو بیا
      این قلم؛ این کاغذ؛ اینهمه مورد خوب
      من دگر خسته ام از این تب و تاب .

    • (برگرفته از وبلاگ سکوت وشب تنهایی من )با تشکر از ممول ودوستش

عشق شیرین من


عشق شیرین من 

در كویر خلوت دلم با لبانی تشنه راه دشواری را در پیش گرفتم

می دانم كه نیاز به جرعه آبی دارم تا خود را با آن سیراب نمایم

در قلبم غوغایی است غوغای عشق تو

نگاهت برایم همچون رودخانه ایی است كه هرگز درآن ركودی نیست

می خواهم كه مرا به حال خود وا مگذاری و مرا همیشه با خود همراه سازی

بگذار تا از احساسات شیرینت لبریز شوم

بگذار تا به وسعت قلب پرمهرت دست یابم

زلالی عشقت را از من مگیر، انشای چشمت را برایم بخوان

 تا با شنیدن آن سرشار از شادی شوم

 دریچه ی نگاهت را به روی من مبند مگذار تا نگاههای محبت آمیزت انتها یابد

بگذار تا با دلی سیر به تماشایت نشینم و از عمق نگاهت سیراب شوم

تو در پاسخ به عشقم همیشه سكوت را اختیار كردی

 و هرگز به خود اجازه ندادی كه از لبانت شكوفه های عشق و محبت بیرون بیاید

 و بوی عطر خوش آنان مرا مدهوش كند

ای رویای دیرینه ی من بگذار روییدن نرگس را در نگاهت ببینم

بگذار باران عشقت بر من ببارد تا من در زیر این باران زیبا خود را سیراب نمایم

بگذار تا برگهای خسته ی پاییزان به رقص عاشقی در بیایند

 تو را قسم به مقدسات عالم که بگذار کویر دلت به دریا راهی یابد

بگذار برایت همچون زلیخای یوسف باشم

بگذار تا جاودانگی عشق را در خود ببینم

بگذارتا صدف دریای دل من باشی

كه مروارید درونش برایم درخشش عشق زیبای تو را داشته باشد

می خواهم در كنار تو به اوج ابرها برسم

 ای ستارگان آسمان همه بدانید و راز مرا همیشه با خود همراه سازید

 که من او را چگونه دوست داشتم

 ای آفتاب عالم تاب بدان که همچون تو همیشه سوزان و پر نور بودم

 اما هیچگاه ابر غرور و تکبر او نگذاشت تا انوار طلایی خود را بر او بگسترانم 

عشق من در مهتاب آسمان دلت شعله كشید

پس پذیرای آن باش و پرده ی بی مهری را بر روی آن مكش

(از وبلاگ علیرضا با اجازش خیلی قشنگ بود.)

روزانه ها

مزن بر سر ناتوان دست زور كه روزي در افتي به پايش چو مور اين روزها يعني روزهاي ابتداي ماه ارديبهشت روزهاي خوبي براي من نبود ورييس بي سواد وبي شخصيت اداره بي دليل مرا به باد انتقاد و ناسزا مي گيرد من كه او را حلال نمي كنم وهمه مي دانيم دنيا دار مكافات است رييس بي لياقت بد اخلاق به اميد روزي كه طبيعت انتقام سختي از شما كه عشق را از ترستان در پستوي خانه نهان بايد كرد وخنده را ممنوع نموده ايد وهركه مي خندد به او توهين نموده مي گوييد سگ بسته است . به اميد نابودي نفهم ترين انسان دنيا

زندگی «جی‌.دی. سلینجر» از نگاه‌ زن‌های تاثیرگذار زندگی او

تیر ۶م, ۱۳۸۷

زن‌های زندگی سلینجر

سعید کمالی‌دهقان، روزنامه‌ اعتماد، ۶ تیر ۱۳۸۷

۲۵ نوامبر سال ۱۹۹۸ در یک روز پاییزی شهر کورنیش ایالت نیوهمپشایر آمریکا کسی در خانه‌ی «جی‌دی. سلینجر» پیر و منزوی را زد. خدای من! چه‌طور یک نفر همچین اجازه‌ای به خودش داده؟ آن‌هم خانه‌ی «جی‌.دی. سلینجر»، کسی که بارها با تفنگ ششلول از غریبه‌‌هایی که سرزده رفته‌اند تا احوالش را بپرسند یا دزدکی به خانه‌اش سرک بکشند، استقبال کرده است. نویسنده‌ای که دور تا دور خانه‌ی الونک مانندش حصار کشیده تا کسی از دیوار خانه‌اش بالا نرود و فضولی نکند چرا که کم نیستند چنین آدم‌هایی در ایالات متحده و چه بسا دنیا که می‌میرند برای دیدن حتی یک‌ لحظه‌‌ی این نابغه‌ی داستان‌نویسی آمریکا. «سلینجر» از سال ۱۹۵۳ در این خانه مستقر شده و کمتر کسی را به آن راه داده. مثلا یک بار «ایان همیلتون» معروف فکر انجام همچین کاری به سرش زد. تصمیم گرفت که زندگی‌نامه‌ی «سلینجر» را منتشر کند و رفت به شهر «کورنیش» و از اهالی محل درباره‌ی «سلینجر» سئوال کرد. این‌که از چه فروشگاه‌هایی خرید می‌کند و از چه مسیری می‌گذرد و در نهایت آن‌قدر پرس و جو کرد تا به در خانه‌ی «سلینجر» رسید اما نویسنده‌ی بدعنق «ناتوردشت» اصلا حوصله‌اش را نداشت و به قول معروف دست به سرش کرد. ماجرا به این سادگی خاتمه نیافت و «همیلتون» که ید طولایی در روزنامه‌‌نگاری داشت به این راحتی‌ها دست از سر «سلینجر» بر نداشت و آن اتفاق‌هایی رخ داد که شرح مبسوط‌ش در مقدمه‌ی «احمد گلشیری» بر کتاب «دلتنگی‌های نقاش خیابان چهل‌وهشتم» آمده است.اما این بار، یعنی ۲۵ نوامبر سال ۱۹۹۸ قضیه فرق می‌کرد. آن کسی که در خانه‌ی «سلینجر» را زده بود، شخص غریبه‌ای نبود. «سلینجر» به خوبی او را می‌شناخت. یعنی واقعیت‌ این است که بیست‌وپنج سال پیش از این ماجرا، همین آدم ده ماهی مهمان همین خانه‌ی مهجور «سلینجر» بوده و از نزدیک با او زندگی کرده است. آدمی که پس از پایان زندگی‌اش با «سلینجر» به انزوای خودخواسته‌ی او احترام گذاشت و حرفی درباره‌اش نزد تا آن‌که کم‌کم وسوسه‌ شد و درباره‌ی «سلینجر» کتاب هم نوشت. خب، آدمی وسوسه می‌شود دیگر.

این آدم کسی نیست جز «جویس مینارد»، زن باهوشی که در زندگی‌ هیجانات زیادی را تجربه کرده. «جویس» در ۵ نوامبر سال ۱۹۵۳ بدنیا آمده و بیشتر شهرت ادبی‌اش هم را هم مدیون زندگی‌ کوتاه‌اش با «سلینجر» است. «جویس» در «دورهام» نیوهمپشایر بزرگ شده و در جوانی مرتب برای مجله «هفده» مطلب می‌نوشته است و در سال ۱۹۷۱ وارد دانشگاه یِل شد. در همین ایام «جویس مینارد» مجموعه‌ای از نوشته‌هایش را برای «مجله‌ی نیویورک تایمز» فرستاد. «نیویورک ‌تایمز» از «جویس» جوان خواست تا برایشان مقاله بنویسد و او هم اولین مقاله‌اش را تحت عنوان «دختر هجده‌ساله‌ای که به زندگی گذشته‌اش نگاه انداخته» در این مجله منتشر کرد. «نیویورک تایمز» عکس «مینارد» را به روی جلد مجله برد و روزنامه‌ها و رسانه‌های زیادی در آمریکا به نوشته‌ی «جویس» واکنش نشان دادند و از آن استقبال کردند. در میان همه‌ی این سر و صداها «جی‌.دی. سلینجر» که آن وقت پنجاه و سه سالش بود نیز برای «جویس مینارد» نامه نوشت و او را از تبلیغات رسانه‌ای برحذر داشت.«سلینجر» و «جویس» جوان حدود بیست و پنج نامه رد و بدل کردند تا اینکه «مینارد» در تابستان سال اول دانشگاه به کورنیش رفت و هم‌خانه‌ی «سلینجر» شد. «مینارد» دلش بچه می‌خواست، «سلینجر» اما اصلا به چنین خواسته‌ای رضایت نمی‌داد و در نهایت زندگی این دو پس از ده ماه به اتمام رسید. پس از پایان این رابطه، تا مدتی «مینارد» به کسی حرفی نزد تا آنکه در سال ۱۹۷۳ خاطراتش را با «سلینجر» در کتابی به نام «نگاهی به گذشته» منتشر کرد. «مینارد» سال‌ها بعد ازدواج کرد و صاحب سه بچه شد و رمان‌های زیادی نوشت که در این میان کتاب «مردن برای» توسط «گاس ون سان» کارگردان دوست‌داشتنی «فیل» و با بازی «نیکل کیدمن» فیلم شد. کتاب «جویس مینارد» درباره‌ی «سلینجر» سر و صداهای زیادی در آمریکا به پا کرد. خیلی‌ها هم با این کار او مخالفت کردند و حتی «سن فرانسیسکو کرانیکل» مینارد را آدم «بی‌شرمی» خواند. با این همه، «جویس مینارد» در یکی از نوشته‌های شخصی‌ در سایت اینترنتی‌اش می‌نویسد: «من واقعا تعجب می‌کنم! چرا آدم‌ها در مقابل کسی که از یک دختر هجده ساله خواسته تمام زندگی‌اش را رها کند و بیاید با او زندگی کند و قول داده برای همیشه عاشق‌اش بماند و به معنای تمامی کلمه او را استثمار کرده، این طور واکنش نشان می‌دهند و انتظار دارند که آدم داستان زندگی خودش را هم ننویسد. نمی‌شود چنین استثماری را نادیده گرفت. فرض کنید کسی با دختر خود شما چنین کاری بکند. جدای تمام احترامی که برای این مرد قائلم اما واقعا اگر دختر شما به جای من بود، دهن‌تان را می‌بستید و چیزی نمی‌گفتید؟»اما «جویس مینارد» تنها یکی از زن‌های زندگی «جی‌.دی. سلینجر» است. حتی بعضی‌ از منتفدان ادبی حدس می‌زنند که این همه انزوا طلبی و گوشه‌نشینی «سلینجر» به خاطر همین زن‌های زندگی اوست و صد البته شکست عشقی او در جوانی. زن‌ها و البته دخترهای جوان نیز در داستان‌های سلینجر نقش زیادی دارند. «ازمه‌»ی داستان «تقدیم به ازمه با عشق و نکبت» [دلتنگی‌های نقاش خیابان چهل و هشتم] و «لئا»ی داستان «دختری که می‌شناختم» [نغمه‌ی غمگین ترجمه‌ی بابک تبرایی] و «باربارا»ی داستان «دخترکی در سال ۱۹۴۱ که اصلا کمر نداشت» [نغمه‌ی غمگین ترجمه‌ی امیر امجد] و «فیبی» داستان «ناتوردشت» [ترجمه‌ی محمد نجفی] و «فرنی» داستان «فرنی و زویی» [ترجمه‌ی امید نیک‌فرجام] نمونه‌هایی از این‌هاست. «جی‌.دی. سلینجر» اولین بار در سال ۱۹۴۱ عاشق شد. آن هم عاشق «اُنا اونیل» دختر نمایشنامه‌نویس معروف «اوژن اونیل». «گاردین» در این باره می‌نویسد: «گفته می‌شود که وقتی سلینجر در سال ۱۹۴۲ وارد ارتش شد، هر روز برای «اُنا» نامه می‌نوشت. اما وقتی «سلینجر» برای خدمت مجبور شد عازم ارویا شود، «اونیل» علارغم اختلاف ۳۶ ساله‌ی سنی با «چارلی چاپلین» ازدواج کرد و همین موضوع باعث شد که «سلینجر» تا به امروز همیشه به صنعت سینما با چشم رشک و حسد نگاه کند.» «سلینجر» همینطور در «ناتوردشت» می‌نویسد: «اگر یک چیز در دنیا وجود داشته باشد که ازش متنفر باشم، آن چیز فیلم است. اسم‌اش را جلوی من نیاورید.»شکست عشقی «سلینجر» در بیست‌ و دو سالگی و عشق‌اش به «اُنا»ی شانزده ساله، ضربه‌ی شدیدی را به «سلینجر» وارد کرد. این دو اولین بار در تابستان سال ۱۹۴۱ همدیگر را دیدند. یکی از دوستان «اونیل» درباره‌ی این رابطه می‌گوید: «اُنا دختر ساکتی بود اما زیبایی خیره‌کننده‌ای داشت. نمی‌شد چشم از او برداشت و سلینجر هم در همان نگاه اول عاشق او شد. عاشق زیبایی او شد و از این‌که دختر اوژن اونیل معروف هم بود، تحت تاثیر قرار گرفت. وقتی به نیویورک برگشتند، تقریبا هر روز همدیگر را می‌دیدند.»با این حال، «سلینجر» وارد ارتش شد و در جنگ جهانی دوم شرکت کرد. در این بین، با حمله‌های عصبی زیادی روبرو شد و با پزشک فرانسوی‌ای به نام «سیلویا» آشنا شد. این دو در سال ۱۹۴۵ ازدواج کردند و مدت کمی در آلمان ساکن شدند اما زندگی‌ مشترک‌اشان به خاطر دلایل نامعلومی از بین رفت و «سیلویا» سلینجر را ترک کرد و به فرانسه بازگشت و به زندگی هشت‌ ماهه‌ی مشترک‌اشان خاتمه داد. سال‌ها بعد در سال ۱۹۷۲ «سلینجر» نامه‌ای از «سیلویا» دریافت کرد که در خاطرات «مارگارت» دختر «سلینجر» به آن اشاره شده و او در این باره می‌گوید: «پدرم به پاکت نامه نگاه کرد و بدون آن‌که آن را باز کند و بخواند، پاره‌اش کرد. پدرم اگر ارتباط‌اش را با کسی تمام کند، واقعا تمام می‌کند و بازگشتی در میان نیست.»

وقتی جنگ تمام شد و «سلینجر» به ایالات متحده بازگشت، به نویسندگی روی آورد و آن را جدی ادامه داد تا آنکه در سال ۱۹۵۴ و در مهمانی‌ای در «کمبریج» با «کلر داگلاس» دختر یکی از منتقدان هنری معروف بریتانیایی آشنا شد. «کلر» دختر نوزده ساله‌‌ی شادابی بود و کم‌کم با او رفت و آمد کرد و در این بین «فرنی» خانواده‌ی «گلس» داستان‌های «سلینجر» با الگویی از «کلر» شکل گرفت. «فرنی» بیشتر از هر کس دیگری با «کلر داگلاس» شباهت دارد به خصوص که کتاب «سلوک زائر» که در داستان فرنی مجموعه‌ی «فرنی و زویی» [ترجمه‌ی امید نیک‌فرجام] نیز ازش نام‌برده می‌شود در میان کتا‌ب‌هایی بوده که «کلر» واقعا آن را خوانده است. این دو سپس در سال ۱۹۵۵ و در سی و شش سالگی «سلینجر» با هم ازدواج کردند و حاصل این ازدواج تولد «مارگارت» و «متیو» در سال‌های ۱۹۵۵ و ۱۹۶۰ است. از دیگر زن‌های زندگی «سلینجر» یکی همین «مارگارت» است که تصمیم به انتشار کتاب خاطراتش کرد و خشم پدر را به جان خرید و کتابی با عنوان «ناتور رویا» منتشر کرد. با ازدواج «کلر داگلاس» و «جی.‌دی. سلینجر» این دو زوج به «یوگا» علاقه‌مند شدند و در یک معبد هندی در واشنگتن دوره دیدند. در همین ایام «سلینجر» و «کلر» روزانه دو مرتبه و هر بار به مدت ده دقیقه تمرین تنفس یوگا می‌کردند.

«سلینجر» اما روز به روز منزوی‌تر می‌شد و در یک استودیو که کمتر از یک مایل از خانه‌اش فاصله داشت، اوقات خود را می‌گذراند و گاهی دو هفته آنجا می‌ماند و به خانه بر‌نمی‌گشت. یک اجاق گاز کوچک داشت که غذا روی آن گرم می‌کرد و بقیه اوقاتش را فقط می‌نوشت. «کلر» در همین باره می‌گوید: «من خانه بودم و «جری» [منظور جروم اسم کوچک سلینجر] مدام در اتاق کوچکش در استودیو و مشغول نوشتن.» در نهایت اختلاف این دو بالا گرفت و در اکتبر سال ۱۹۶۷ طلاق گرفتند. در این ایام بود که «سلینجر» با دیدن عکس «جویس مینارد» بر روی جلد «مجله‌ی نیویورک تایمز» برای «جویس» نامه نوشت و ماجراهایی پیش آمد که خواندید. یکی از دوستان سلینجر درباره‌ی «مینارد» می‌گوید: «جویس لولیتای همه‌ی لولیتاهای جهان بود.»پس از ماجرای «جویس مینارد» و گذشت چند سال، زن دیگری وارد زندگی «جی.‌دی. سلینجر» شد. در سال ۱۹۸۱ «سلینجر» مشغول تلویزیون نگاه کردن بود و برنامه‌ی «آقای مرلین» را می‌دید. از بازیگر این برنامه که «الین جویس» بود خوش‌اش آمد و برایش نامه نوشت. «الین» در این باره می‌گوید:«برنامه‌ی معروفی بود و من مدام از طرفدارانم نامه دریافت می‌کردم اما یک روز نامه‌ای از جی.دی. سلینجر به دست‌ام رسید که مرا حسابی شوکه کرد. سپس چند وقتی مدام به هم نامه نوشتیم تا آن‌که به پیشنهاد سلینجر همدیگر را دیدیم و با هم زندگی کردیم و خرید می‌کردیم و سینما می‌رفتیم. در آخرین سال‌های دهه‌ی هشتاد و با آشنایی «سلینجر» با «کولین اونیل» که دختر جوانی بود، زندگی «سلینجر» و «الین» خاتمه یافت. «کولین» و «سلینجر» با یکدیگر زندگی کردند و آخرین خبرها از زندگی آن‌ها به مقاله‌ای بر می‌گردد که در سال ۱۹۹۲ در «نیویورک تایمز» منتشر شد. در این مقاله که به خاطر آتش‌سوزی خانه‌ی «سلینجر» منتشر شد، خبرنگاری که در خانه‌ی آن‌‌ها را زده نوشته است که شخصی به نام «کولین» در را باز کرد و خود را خانم آقای «جی.‌دی. سلینجر» معرفی کرد. این دو ازدواج کردند و ده سال زندگی مشترکشان دوام آورد. از سال ۱۹۹۲ «سلینجر» دوباره در تنهایی فرو رفت تا آنکه در ۲۵ نوامبر سال ۱۹۹۸ «جویس مینارد» به مناسبت تولد چهل و چهار سالگی‌اش جلوی در خانه‌ی «سلینجر» ظاهر شد و در زد.

توضیح: این مقاله با الهام فراوان و کمک بسیار از مقاله‌‌ای تحت عنوان «زن‌های سلینجر» نوشته‌ی «پل السکاندر» نوشته شده است.(با اجازه از وبلاگ سیب گاز زده )

 

قطعي از خسرو شكيبايي بازيگر خانه هميشه سبز

پایان بندی فیلم کیمیا رو خیلی دوست دارم .

 نامه ای که رضا (خسروشکیبایی) به شکوه (بیتافرهی)زنی

که کیمیا رو بزرگ کرده می نویسه ... با همون صدای آشنا و

مهربون ...

عمریست در سایه سنگی دیوار

صبوری کردم

و معنای یافتن را

در طعم ازدست دادن دریافتم

شکوه تو کیمیا را در میان آتش و خون

به آغوش مادرانه ات فشردی

پس به حرمت نام عزیز مادر

سلام

حالا دیگر چه فرقی دارد

چه کیمیا در مشهد

چه کیمیا در جنوب

خواهرم ای تو بهترین مادر

پاره تنم را به خدا

و به مهربانی مادرانه ات می سپارم

سهم ما هم فقط یک یادت بخیر ساده

به امید روزی که تبسم عشق را

در سیمای مادرانه کیمیا ببینیم

وداعی در بین نیست

که این آغاز سلام است

(با اجازه نويسنده بسيار خوب وبلاگ پري كوچك غمگين)

نامه‌ای از علی شریعتی

نامه‌ای از علی شریعتی: سقف آسمان بر سرم افتاده

نوشته شده در اوایل سال ۱۳۵۰ شمسی. «... من نه یک بورژوایم که «رفاه» طبقاتی مرا به دردها و تنهائی‌های موهوم احساساتی دچار کند که زاده بیدردی است و نه یک شاعرمسلک عاشق‌پیشه و یا عارف طریقت که حرف‌های عرفانی یا احساساتی و خیالی بزنم و به رمانتیسم لامارتینی یا بکت‌بازی‌های رایج اخیر مبتلا شوم بلکه تمام عمرم را بر سر یک حرف گذاشته‌ام و با اینکه به همه درها و پنجره‌ها سر می‌کشم یک گام از راهی که از آغاز راه رفتنم بر آن می‌رفته‌ام کج ننهاده‌ام و می‌کوشیده‌ام—گرچه بودا را در دلم پنهان کرده‌ام و با روسو (حداقل) و با پاسکال و بیشتر از همه با لوپی شاعر چین قدیم خویشاوندم—زبانم را به دکارت بسپارم و قلمم را به لوتر و کالون و در نتیجه شده‌ام دورگه‌ای که یک رگم به هند می‌رود و یک رگم به سینا و حرا و دلم پوشیده در بنارس می‌تپد و عقلم در مدینه بومی شده است و به طواف کعبه مشغول است.»

غریب

غریب وبی قراروساده ام من!

دوباره دل به دریا داده ام من !

میان این همه صیادوطعمه

به دام چشم تو افتاده ام من

اوایل گل سرخ است و انتهای بهار                              نشسته ام سر سنگی کنار یک دیوار

جوار  دره  دربند  و  دامن  کهسار                                فضای شمران اندک ز قرب مغرب تار

                                         هنوز بد اثر روز بر فراز اوین

 نموده در پس که آفتاب تازه غروب                                سواد شهر ری از دور نیست پیدا خوب

جهان نه روز بود در شمر نه شب محسوب                   شفق ز سرخی نیمیش بیرق آشوب

                                       سپس ز زردی نیمیش پرده زرین

 چو آفتاب پس کوهسار پنهان شد                               ز  شرق از پس اشجار مه نمایان شد

هنوز شب نشده آسمان چراغان شد                           جهان ز پرتو مهتاب نورباران شد

                                     چو نو عروس، سفیداب کرد روی زمین

 اگر چه قاعدتا شب سیاهی است پدید                      خلاف هرشبه ، امشب دگر شبیست سپید

شما به هر چه که خوب است ماه می گویید                     بیا که امشب ماه است و دهر رنگ امید

                                     به خود گرفته همانا در این شب سیمین

 جهان سپی تر از فکرهای عرفانی است                       رفیق روح من آن عشق های پنهانیست

درون مغزم از افکار خوش چراغانیست                          چرا که در شب مه فکر نیز نورانیست

                                 چنان که دل شب تاریک تیره هست و حزین

 نشسته  ام به بلندی و پیش چشمم باز                   به هر کجا که کند چشم کار ، چشم انداز

فتاده بر سر من فکر های دور و دراز                           بر آن سرم که کنم سوی آسمان پرواز

                                      فغان که دهر به من پر نداده چون شاهین

 فکنده نور مه از لابلای شاخه بید                                به جویبار و چمنزار خالهای سفید

به سان قلب پر از یاس و نقطه های امید                     خوش آن که دور جوانی من شود تجدید

                                         ز سی عقب بنهم پا به سال بیستمین

مشکل چیست


مشكل از تو نبود

ضعف ازمن بود 

 تعريف دوست داشتن

تو را نفهميدم!!!!!


یه روزی

یه روزی دلت می سوزه واسه ی تنهایی من
واسه دردا كه كشیدم ، واسه بی صدا شكستن
یه روزی خودت می فهمی كه چرا ازت بریدم
كه چی شد با همه عشقم نفرت و به جون خریدم
یه روزی میای سراغم به خیالت كه من هستم
اما اون وقت خیلی دیره آخه اون روز دیگه نیستم
یه قدم مونده به مرگم یه نفس مونده به پرواز
توی این سكوت ممتد رفتهواژه،مرده آواز
یه روزی میای می بینی جای من یه سنگ قبره
كه روی دلش نوشتن اینجا آرامگه صبره
یه روزی میای به خونم خونه ای كه یه مزاره
خونه ای كه مثل قلبم در و پنجره نداره
یه روزی دلت می سوزه واسه این دل شكسته
واسه این غریب تنها واسه این همیشه خسته
یه روزی بهت می گن كه ، منو باده غصه برده
اونی كه خیلی دوست داشت نبودی جون داده مرده
یه روزی میای كه رفتم توی جاده های باریك
خوابیدم زیر یه مشت خاك، تو یه قبره سرد وتاریك
یه روزی میای سراغم به خیالت كه من هستم
اما اون وقت خیلی دیره آخه اون روز دیگه نیستم

خداحافظ ، تو ای همپای شب های غزل خوانی
خداحافظ ، به پایان آمد این دیدار پنهانی
خداحافظ ، بدون تو گمان کردی که می مانم
خداحافظ ، بدون من یقین دارم که می مانی !!

از وبلاگ دل شکسته

 

تو رو به این خاطر می بخشم ک کامل نیستی.

تو هم ناکاملی, مثل من

تمام انسان ها ناکامل هستن

حتی اون گدایی که جلوی آپارتمان من که خیابون رو کثیف می کنه.

وقتی جوون بودم, دوست داشتم هر کس دیگه ای باشم بجز خودم

دکتر برنارد هازلهاف گفت  اگه توی یک جزیره وسط دریا بودم مجبور میشدم به همنشینی با خودم عادت کنم

فقط من و نارگیل ها

اون گفت ک باید با خودم کنار بیام با تمام عیب و نقص ها

ما خودمون نیستیم که عیب و نقص رو انتخاب می کنیم. اونا بخشی از وجود ما هستن و باید باهاشون کنار بیایم.

اگر چه دوستامون رو می تونیم انتخاب کنیم و من خوشحالم که تو رو انتخاب کردم.

دکتر برنارد هازلهاف یه چیز دیگه هم میگه. اینکه زندگی هر کس مثل یه راه بی انتهاست. بعضی هاشون صاف و آسفالت شده هستن و بعضی دیگه مثل مال من  پر از شکاف و پوست موز و ته سیگارن

راه تو هم احتمالا مثل راه منه

البته با شکاف های کمتر

امیدوارم یه روزی راه ما به هم برسه و بتونیم با هم یه شیر غلیظ شیرین بخوریم

تو بهترین دوست منی

تو تنها دوست منی

 

                  دوست نامه نویس تو در امریکا

                      مکس جری هاروویتز

 

پ.ن . راستي دلت مياد ؟!!!!

بازم از وبلاگ دوستم بار هستی عجب وبی داره حال دلم رو میگه سام.

حال این شبام

سلام ای بهترینم، 

هنوز عاشقترینم!

 اگر از آشیونه دور دورم، 

غم عشقت تو قلبم مونده با من 

از اون خوابی که اسمش زندگی بود،

 همون عشق و همون غم مونده با من

 نگیر این عشقو از من که میمرم به غربت،

 دلم با درد این عشق یه عمره کرده عادت

 تو ویرون من یه سرگردون 

فلک کارش همینه،

 منو رسوای عالم کرد 

خودش رسوات ترين 

ازوبلاگ بارهستی دوستت دارم هنوزم برام دعا کن این روزا اصلا حالم خوب نیست دو جا کار می کنم به یادتم سام.

وصیت نامه ی گابریل گارسیا - عاشقانه

اگر برای لحظه ای خداوند فراموش می کرد که من پیر شده ام و به من کمی دیگر زندگی ارزانی می داشت، شاید تمام آنچه را که فکر می کنم بازگو نمی کردم، بلکه تأمل می کردم بر تمام آنچه که بازگو می کنم ....چیزها را نه بر مبنای ارزش آنها که بر مبنای معنای آنها ارزش گذاری می کردمکم می خوابیدم و بیشتر رؤیاپردازی می کردم، در حالیکه می دانستم که هر دقیقه ای که چشمانمان را می بندم، ۶۰ ثانیه نور را از دست می دهیم.

به رفتن ادامه می دادم آن هنگام که دیگران مانع می شوند… بیدار می ماندم آن هنگام که دیگران می خوابند… گوش می دادم هنگامی که دیگران سخن می گویند و با تمام وجود از بستنی شکلاتی لذت می بردماگر خداوند به من کمی زندگی می داد، به سادگی لباس می پوشیدم. صورتم را به سوی خورشید می کردم و نه تنهـا جسم، که روحم را نیز عریان می کردمخدای من!! اگر قلبی داشتم نفرتم را بر یخ می نوشتم و منتظر طلوع خورشیدمی شدم… با اشک هایم گل های رز را آب می دادم تا درد خارها  بوسه گلبرگهـایشان را احساس کنم

خدای من!! اگر کمی دیگر زنده بودم نمی گذاشتم روزی بگذرد بی آنکه به مردم بگویم که چقدر عاشق آنم که عاشقـشان باشمهر مرد و زنی را متقاعد می کردم که محبوبان منند و همواره عاشق عشق زندگی می کردمبه کودکان بال می دادم امَا به آنـها اجازه می دادم که خودشان پرواز کنندبه سالخوردگان می آموختم که مرگ نه در اثر پیری که در اثر فراموشی فرا می رسد  

..آه انسان ها!! من این همه را از شما آموخته ام. من آموخته ام که هر انسانی می خواهد    قلَه کوه زندگی کند بی آنکه بداند که شادی واقعیدرکِ عظمت کوه است

من آموخته ام زمانی که کودکی نوزاد برای اولین بار انگشت پدرش را در مشت ظریفش می گیرد برای همیشه او را به دام می اندازد

من یاد گرفته ام که انسان فقط زمانی حق دارد به همنوع خود از بالا نگاه کند که باید به او کمک کند تا بر روی پاهایش بایستد

از شما من چیزهای بسیار آموخته ام که شاید دیگر استفاده ی زیادی نداشته باشند چرا که زمانی که آنها را در این چمدان جای می دهم با تلخ کامی باید بمیرم

(از وبلاگ عاشقانه)

شعری برای او

صدایت میزنم 

آرام ٬ بی دلیل...!
برگرد و از سر شانه ات
نگاهم کن !
قرارمان یادت هست ؟
بیقراری هایمان چی ؟؟؟
قرارمان این نبود...
بیقراری هایمان هم...
بی تاب یک نگاه و یک تبسم گذرا ....!!
و سر انگشتی
که به من نشانی از راه دهد
راهم کج کوره راهیست
هرچه میروم به هرسو
بن بست کوچه ایست
بر که میگردم
راه پر پیچ و خم است
نمیرسم به تو
صدایم کن...
صدایم کن از خم کوچه ائی آشنا
به صدای آشنایت
نا آشناترین شده ام
و به نگاه غریبانه ات
غریبه ترین رهگذر ...!!

(از وبلاگ دل دل مربوط به حال امشبم)